قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

181

تاريخ نگارستان ( فارسى )

كردند مغولان بضرب تير تيزروى آب را چنان به خون رنگين كردند كه تو گفتى دريائى از خون موج مىزند و خان اسب خود بكنار آب دوانيد و مغولان را از رفتن به آب منع فرمود اما سلطان نهنگ‌آسا از آنسوى بيرون آمده اصلا آسيبى به دو نرسيد نظم : اگر بحر گيتى بود پر نهنگ * و گر كوه و صحرا بود پر پلنگ كسى را كه شد راست بخت بلند * نيابد از آن يكسر مو گزند و بكنار كناره رانده محاذى قيتول خود نزول كرد و نمد زين و يراق خود را در آفتاب انداخت و ميديد كه مغولان حرم او را غارت ميكردند و خان انگشت حيرت بدندان گرفته از روى تعجب به اولاد خود گفت از پدر فرزند چنين ماند بيت : بگيتى كسى مرد زينسان نديد * نه از نامداران پيشين شنيد بصحرا چو شير است فيروز جنگ * به دريا دلير است همچون نهنگ يكى كه از آتش تيغ كين و آب خونخوار چنين خلاصى يافته باشد از وى ايمن نتوان بود و در آن روز هفت نفر از ملازمان به دو ملحق گشته مرتبه‌مرتبه لشكرى به دو پيوستند و در عرض دو سال بعضى از ولايت هندوستان را مسخر گردانيد چون شنيد كه چنگيز خان مراجعت نمود در سنهء 611 احدى عشر و ستمأة از راه كچ و مكران بايران آمد و اكثر حكام عراق و فارس و آذربايجان سر اطاعت بر مثال فرمانش نهادند و عموم خلائق زبان بمضمون اين بيت گشادند بيت : چشم داريم از آن شمع سعادت پرتو * كه جهانرا بدهد روشنئى از سر نو نور الدين منشى كه از افاضل آن زمانست قصيدهء در مدح او گفته اين مطلع از آنست مطلع : بيا جانا كه عالم شد دگر باره خوش و رنگين * بفرخسرو اعظم الغ سلطان جلال الدين و كمال اسماعيل قصيدهء كه اين چند بيت از آنست در آن اوان در مدح او انشاء نمود . قصيده : بسيط روى زمين گشت باز آبادان * بيمن سايهء چتر خدايگان جهان جلال دولت و دين منيكبرنى آنشاهى * كه ايزدش بسزا كرد بر جهان سلطان تو داد منبر اسلام بستدى ز صليب * تو برگرفتى ناقوس راز جاى اذان ز بازوى تو قوى گشت بازوى اسلام * كه از تصادم ايام گشته بدويران چون سلطان نوبت ثانى در شهور سنهء 625 خمس و عشرين و ستمأة بغزاى گرجستان توجه فرمود والى آنولايت بعزم مدافعت با لشكرى زياده از عساكر نصرت مآثر در برابر آمد سلطان بواسطهء نظاره لشكر اهل ظلام به پشتهء برآمده نظرش بر مردم قبچاق